آية الله خامنه اى در زمان رياست جمهورى ، سفرى به آذربايجان غربى و کردستان داشتند. من در آن زمان ، فرمانده لشگر 28 بودم . معظم له به لشگر 28 تشريف آوردند. پس از برگزارى مراسم و سخنرانى ايشان به دفتر رفتيم . برادران هماهنگ کرده بودند که در دفتر کار ما در لشگر 28، آقاى مجيد قادر خان زاده ، پدر شش شهيد و يک جانباز، با مقام معظم رهبرى رهبرى ملاقات کند.
چون وى را خدمت آقا معرفى کرديم . مقام معظم رهبرى با حالت خاصى او را در بغل گرفتند، بوسيدند و فرمودند: شما به گردن همه ما حق داريد!
پدر شهيد به معظم له عرض کرد: ما اداى دين کرديم !
آية الله خامنه اى به وى فرمودند: خوب ! بنشينيد تعريف کنيد و بگوييد که بچه هايتان چگونه شهيد شدند.
پدر شهيد مطالبى را گفت و آقا از صحبت هاى وى خوششان آمد.
سپس معظم له مطالبى را درباره شهيد، شهادت و ايثارگرى مردم کردستان مطرح کردند.
بعد از پايان گفت و گو، مقام معظم رهبرى فرمودند: يک قرآن بياوريد که من به ايشان هديه بدهم . سپس گفتند: به خانم ايشان هم يک سکه بدهيد.
من به آقا عرض کردم : آقاى مجيد قادر خان زاده دو تا همسر دارند. مقام معظم رهبرى فرمودند: پس دو سکه به ايشان بدهيد!
بعد از آن ملاقات ، هر زمان که پدر شش شهيد به تهران مى آمد، مقام معظم رهبرى وى را به منزل خود دعوت مى کردند و بسيار صميمى با او برخورد مى نمودند.
امير سرتيپ احمد دادبين
اين مطلب را از سايت ساجد گرفته ام
خرداد ماه سال 57 پس از اين که دوره مقدماتي را در شيراز تمامکرديم، بحث زيادي پيش آمد که به کدام واحد برويم. معمولاً هر کس دوست داشت در شهرِ سکونت خود بيفتد. ما هم ميخواستيم بيفتيمتهران. در تهران چند جاي خاص بودند که نيرو قبول ميکردند. آن زمان ستوان دو بودم. يکي لشکر گارد بودکه ميشد انتخاب کنيم، يکي نيروي مخصوص، يکي هم مراکز آموزش و ديگري ستاد مشترک.
سال 57-56 بچههاي مذهبي نميخواستند به لشکر گارد بروند. بحث روي نيروي مخصوص و مراکز آموزشي بود. به همين خاطر تمايل ما روي نيروي مخصوص بود. آنهايي که از نظر جسمي توان بهتريداشتند، مايل بودند بروند نيرو مخصوص؛ چون نيرومخصوص تخصص ها و آموزش هايش زياد بود، بيشترِ نيروها داوطلب براي آنجا بودند.
پس از کلي بحث بابچهها، همفکر شديم جايي که اصلاً هيچ مشکلي پيش نميآيد و درعين حال خوب ميتوانيم آموزش ببينيم، نيروي مخصوص است که ما آن را انتخابکرديم. به محض اين که آمديم تهران، خودمان را معرفيکرديم و افتاديم توي گردان دوم نيروي مخصوص. باسه چهار تا از بچههاي خوب مذهبي. البته آن زماناين گردان ميرفت بيرون از پادگان و در بعضي ازجاهاي شهر مستقر ميشد که اگر خبري شد، وارد عمل بشود.
روزهاي اولي که وارد نيرو مخصوص شديم، گردان ما در باشگاه راهآهن مستقر شده بود. ماه رمضان بود و فرمانده گردان و دو سه تا از افسران غذا خورده بودند. چون من روزه بودم، مرا خواست و گفت: «چرا براي ناهارنيامدي؟» خيلي ناراحت شدم، تند جوابش را دادم وگفتم: «مثل اين که ماه رمضان است!». با تمسخر خنديد و گفت: «بَه... بَه... شيخ حسين داشتيم، شیخ احمد هم اومد...»
«شیخ حسین» لقبی بود که به «حسین شهرامفر»(شهید) داده بودند. یک دفعه شروع کرد به بحث کردنوگفت: «میدانی این آیتالله ها چی میگویند؟ میگویند فلان خواننده میخواند و سیمیلیون گوش میکنند، نخواند که فلان آیتالله صحبت کند که ده نفرهم گوش نمیکنند.» من هم با عصبانیت گفتم:«اشتباه شما همین جاست. همان آیتالله کهصحبت میکند سی میلیون نفر هم بیشتر گوش میکنند.»
از حاضر جوابیام خیلی عصبانی شد. جوش آورد وگفت: «درست صحبت کن.» بحث که بالا گرفت گفت:«آیتالله ها میگویند هیچکس ماشین نداشته باشد و فقط سوار اتوبوس بشوند.» گفتم: «درست میگویند.این ترافیک و این حرف ها برای همین است که هر کسی برای خودش ماشین دارد. اگر همه سوار اتوبوس شوندمشکلی پیش نمیآید.»
یک دفعه گفت: «پس بگو اینجا باید کمونیستیبشود.» جا خوردم. گفتم: «نه. دلیل ندارد. خیلی ازکشورها هستند که از وسایل عمومی استفاده میکنند،کمونیستی هم نیستند.» بیشتر عصبانی شد و گفت: «حواست را جمع کن و چرت و پرت نگو.» عکس شاه رانشان داد و گفت: «رهبر من این است، دستور هم دستوراوست. دیگر از این حرف ها نشنوم. برو بیرون گمشو.»
از آن روز بود که من با سروان «دُرطلوعی» درگیرشدم که الان از ایران فرار کرده و رفته آمریکا.
وقتی در حرفش گفت «شیخ حسین»، من ازبچهها پرسیدم شیخ حسین کیست؟ که گفتند سروان شهرامفر که از آن آدم های سفت و سخت مذهبی بود.آن زمان او در ماموریت بود و آنجا نبود. از آن روزهمهاش منتظر بودم شهرامفر بیاید تا ببینم شیخ حسین کیست! سرانجام آمد. بچهها گفتند شهرامفرآمد. خدا میداند اصلاً نگاهش که کردم به دلم چسبید.خیلی آدم با حالی به نظرم آمد. یک تیپ معمولیداشت، ولی نور از چهرهاش میبارید.

نمیدانم چه جوری شد، شاید به او هم گفته بودندکه از نیروهای جدید یکی هست که خیلی مذهبی و تنداست. آمد ما پنج نفر را که نیروهای جدید گردان بودیم، جمع کرد و گفت: «خودتان را معرفی کنید.» ما همیکی یکی خودمان را معرفی کردیم. نجفی، بیگدلی،یوسفی، ... من گفتم دادبین. با یک حالتی خیلی با حالگفت: «خوش آمدید به پادگان ما.» و همان موقع با همرفیق شدیم. بعداً آمد با من صحبت کرد که کجا بودی وچه میکردی و از این حرف ها. خیلی بهم چسبید. دیگر از همان موقع با هم دوست شدیم انگار که سال ها با همآشنا هستیم.ادامه مطلب...
خاطرات تيمسار دادبين از حضور مقام معظم رهبري در مناطق عملياتي( برگرفته از سايت صبح)
در سفري که آقا به کردستان داشتند قرار بود که ايشان در منطقهاي واحدهاي خط مقدم را بازديد کنند و در ميان رزمندگان خط باشند با هليکوپتر پرواز کرديم در آسمان من خدمت آقا عرض کردم: با توجه به اين که مردم بانه شما را ديدهاند و شما به شهر آنها تشريف بردهايد خوب است که مردم مريوان هم شما را زيارت کنند چون مشتاق هستند. آقا فرمودند:«پس رفتن به خط پيش بچهها چي؟ گفتم: اگر شما با انبوه مردم مريوان صحبت کنيد همه رزمندگان بيشتر خوشحال ميشوند مردم هم با ديدن شما خوشحال ميشوند حالا ما محبت شما را در خط به بچهها ابلاغ ميکنيم. آقا گفتند: خوب با بچههاي حفاظت هماهنگ کنيد من حرفي ندارم من با مسئول حفاظت آقا صحبت کردم ايشان شروع به داد و بيداد کرد و گفت: يعني برنامه ما را به هم ميزني؟! از اول بايد پيشبيني کرده باشيد. گفتم: خوب حضرت آقا خودشان موافقند او گفت نمي شود که آقا را همينطوري ببريم! خلاصه رسيديم به مريوان و قرارگاه تاکتيکي لشگر که کنار درياچه بود، واحدها همه منتظر بودند، آن سوله در اين هنگام برق رفت و تاريک شد متأسفانه بچههاي ما بيتوجهي کرده بودند و ضبط هم نياورده بودند در نتيجه سخنراني هم ضبط نشد آقا در آن تاريکي شروع به سخنراني کردند موضوع سخنراني درباره فلسفه زندگي بود که انسان براي چه زندگي ميکند؟ و اگر قرار باشد ما بخوريم و بخوابيم ديگر انسان نيستيم و .... مثال جالبي هم زدند دباره انسان بيهدفي که فقط به خوردن بينديشد که مثل ماشيني ميماند که در مسير خود در صورت احتياج، به پمپ بنزين برسد و بنزين بزند و جلوتر دوباره به پمپ بنزين ديگر برود و بنزين بزند و به همين صورت رفع احتياج کند، خلاصه درباره فلسفه زندگي يک ساعت صحبت کردند و آنجا اصلاً يک حال به من دست داد و گفتم اگر خودم بودم و در حالي که جمعيت انبوهي در انتظار من بودند و افراد کمي هم در يک جاي ديگر بودند من براي اين افراد کم صحبت نميکردم بلکه با يک خسته نباشيد و خدا قوت تمامش ميکردم ولي سخنراني يک ساعته ايشان در آن تاريکي و فضاي بسته سوله براي من يک درس بود. از اين جالبتر هم آن بود که وقتي سخنراني تمام شد و آقا وارد اتاقي شدند تا کمي استراحت کنند هم رزمندگان به سراغ آقا رفتند به طوري که ما نميتوانستيم اوضاع را کنترل کنيم. يک مرتبه احساس کردم آقا ميفرمايند:«اگر اجازه بدهيد من پيراهنم را عوض کنم» همه بيرون آمدند برق اتاق آقا را خاموش کرديم تا ايشان استراحتي بکنند. شايد ده دقيقه نشد که بچهها داخل شهر مريوان رفتند به مردم اعلام کردند که رئيس جمهوري آمد، بياييد در ورزشگاه، همين بچهها يک ماشين آتشنشاني آورده بودند کنارش يک پله هم گذاشته بودند و فوراً بلندگوها را نصب کرده بودند من يک سري رفتم آنجا و از نزديک ديدم که مردم هجوم آوردهاند و با يک شوري ميآيند، بعضي مردم را کنترل ميکردند گفتم مردم را کنترل و بازرسي نکنيد، بگذاريد همگي بيايند، حالا پيش مرگها هم با اسلحه کلاش آمدند بعد هم ريختند داخل ورزشگاه، بعد از ده دقيقه استراحت به آقا گفتم:«آقا، مردم آمادهاند، آقا بلافاصله بلند شدند، وضو گرفتند و راه افتاديم به طرف شهر، به ورزشگاه رسيديم، جمعيت با فشار هجوم آوردند و آقا توانستند از نردهبان بالا بروند و روي ماشين آتشنشاني شروع به سخنراني کردند. مردم با يک شور و شعفي شعار ميدادند و دستشان را بالا ميبردند. پيشمرگها هم اسلحههاي کلاش را بالا ميبردند و تکبير ميگفتند. صحنه عجيب و ديدني بود آقا چند بار فرمودند:«من از اين احساسات مردم و صداقت آنها به وجد آمدهام، بچههاي محافظ خيلي نگران سلامت آقا بودند، حق هم داشتند چون جو منطقه کلاً ناامن بود. جالب اينجاست که ورزشگاه پر از جمعيت بود و حتي بعضي هم در بيرون استاديوم ايستاده بودند. بعضي از مردم هم کلاش به دست روي بامهاي خانههاي اطراف رفته بودند تمام خشابها پر و آماده بود. بعد که سخنراني آقا در شهر تمام شد به سوله آمديم بچههاي ارتش، سپاه، بسيجي ها، و جهادگران همه جمع بودند در راهروي سوله يکم سفره دراز انداختند ما خدمت آقا عرض کرديم چون سوله شلوغ است غذاي شما را به يک سوله جداگانه ببريم و شما آن جا غذا را صرف کنيد، ايشان فرمودند:«نه، کنار همين بچهها سفره بيندازيد، همه خود را در آن شلوغي فشرده کردند و خدمت آقا غذا خوردند و اين يک خاطره فراموشنشدني از حضور آقا در ميان مردم مناطق جنگزده و نيز رزمندگان بود.
|
برگرفته از سايت تبيان |
مطلب زير را از سايت لوح و به قلم آقاي محسن مومني انتخاب کردهام:
امير شجاع و سرافراز روزهاي نبرد، سرتيپ احمد دادبين بر اثر سقوط از کوه مدتي است در بيمارستان بستري است. امروز هنگامي اين يادداشت را مينويسم که به دعاي مردم و تلاش پزشکان او به هوش آمده اما تا رسيدن به سلامتي کامل زمان زيادي بايد تحت درمان باشد.
واسطه آشنايي بنده با سرتيپ دادبين، شهيدي بود از آشنايانمان که با او عهد و پيمان برادري داشت، شهيد سرتيپ محمود اماناللهي.
اجازه بدهيد براي شناختن دادبين مقداري از شهيد اماناللهي بگويم. وقتي سرتيپ دادبين به عنوان جوانترين فرمانده نيروي زميني ارتش از اول الي يومنا منصوب شد، محمود که آن زمان سرهنگ بود به عشق دادبين از کردستان به تهران آمد تا در دفتر او کمک کارش باشد. به ياد دارم آن شهيد عزيز، خانهاش در حومه رباط کريم بود و محل کارش در لويزان تهران. من خودم نديدم، اما شنيدم اين مسير را معمولاً با موتور هر روز صبح و شام ميپيمود در حالي که ميتوانست در بهترين خانههاي سازماني نيرو سکني بگزيند. از اين لطايف در زندگي او بسيار است. شهيد اماناللهي از شاگردان شهيد نامجو در دانشگاه افسري بود. در روزهاي نخستين جنگ در خرمشهر مجروح شد و به اسارت درآمد. از قضا در همان زمان پدرش را دمکراتها در محور بيجار- تکاب شهيد کردند. مرحوم ابوترابي از شجاعت محمود در اردوگاه دشمن خاطراتي نقل کرده است شنيدني. سرانجام سرتيپ محمود اماناللهي در خرداد چند سال پيش بر اثر جراحات زمان جنگ شهيد شد اما به وصيت خود قلب و کليههايش را به سه بيمار رو به موت پيوند زدند و...
من پيش اينکه تيمسار دادبين را از نزديک ببينم، هميشه ميگفتم نه تنها در ارتش بلکه در کل نيروهاي مسلح آدمي بياعتناتر از تيمسار اماناللهي به درجه و مقام وجود ندارد! اما چند سال پيش براي تحقيق راجع به زندگي شهيد صياد به همراه گروهي از دانشجويان دانشگاه افسري امام علي(ع) سفري داشتيم به کردستان. از قضا تيمسار دادبين هم در اين سفر بود. در پايان آن سفر فهميدم از شهيد سرتيپ اماناللهي بياعتناتر به مقام درجه هم وجود داشته و آن تيمساردادبين است!
در آن اردو فرماندهان عاليرتبه زيادي بودند اما مقام و سابقه هيچ يک به اندازه دادبين نبود. با اين وجود بعضي از آنها محافظ داشتند در رفت و آمدشان حساب و کتابي بود و در هنگام سخن گفتن دستور زبان خاصي داشتند و... اما تيمسار دادبين بيقيدتر از اين قيودات بود. از هنگامي که وارد اردو شد، شور و شعفي در ميان دانشجويان افتاد. آن روز صبح باراني در دامنه "ابيدر" فرماندهان داشتند از خاطرات آزادسازي سنندج ميگفتند. نوبت تيمسار که رسيد همه انتظار داشتند او از خاطرات خود از آن عمليات بگويد که اتفاقاً در خاطرات شهيد صياد از شجاعت او در آن روزگار تعريف شده است، اما تيسمار گفت:" چون دانشجوها زير باران هستند، من خاطره نميگويم بلکه تنها يک لطيفه ميگويم و آن اين که يک روز يک رشتيه...!" با همين بياعتنايي به امور!
فرداي آن روز که از مريوان داشتيم به سقز ميرفتيم، کاروان عصر هنگام به راه افتاد و براي اينکه خيلي به شب نخورند، جادهاي را انتخاب کردند که کوتاهتر از جاده اصلي بود اما قدري نا امن. چند ساعتي راه آمده بوديم که اتوبوسها ترمز کشيدند و پشت هم ايستادند. خبر رسيد کوه ريزش کرده و جاده بسته است. نه راه پس داشتيم و نه راه پيش. جاده آن قدر باريک بود که اتوبوسها نميتوانستند دور بزنند، آن هم نه يکي و دو تا بلکه بيش از بيست تا(!) و... سخن از شب ماندن بود و...
تا اينکه تيمسار دادبين رسيد. خوشبختانه در آن نزديکيها لودري هم بود که کسي متوجه آن نشده بود. به زحمت آن را روشن کرد و خودش پشت آن نشست و حدود دو ساعت بعد جاده باز شد و حدود هزار نفر از آن مخمصه نجات يافتند. آن روز نه تنها دانشجويان افسري بلکه همه فرماندهان عاليرتبه ارتش و سپاه که حضور داشتند تحتتأثير فرمانده سابق نيروي زميني ارتش بودند که بياعتنا به همه چيز پشت فرمان لودر نشسته بود!
قطعاً دوستاني که در آن سال در آن اردو بودند خاطرات زيادي از تيمسار دادبين دارند، اميدواريم دادبين و معدود فرماندهان مانند او در نيروهاي مسلح الگويشان باشد. پرواضح است در روزهاي سخت نبرد، اين گونه روحيههاي فداکار است که کار پيش ميبرد تا اشخاص گرفتار قيودات!
دادبين از کوه سقوط کرد

تيمسار دادبين مديرعامل سازمان هليکوپتر سازي در سانحه سقوط از کوه مصدوم شد. فرمانده سابق نيروي زميني ارتش روز جمعه براي کوه پيمايي به همراه گروهي از جانبازان به ارتفاعات دونا رفته بود بر اثر لغزندگي کوه، سقوط کرد.تيمسار دادبين هم اکنون در بيمارستان 501 ارتش بستري است .
خاطرات تيمسار احمد دادبين از روزهاي پيروزي انقلاب. برگرفته از سايت ساجد
پس از اينکه دوره مقاماتي را در شيراز تمام کرديم، خرداد ماه سال 57 بود. بحث زيادي پيش آمد که به کدام واحد برويم. معمولاً هر کس دوست داشت در شهر سکونت خود بيفتد. ما هم ميخواستيم بيفتيم تهران. در تهران چند جاي خاص بودند که نيرو قبول ميکردند. آن زمان ستوان دو بودم. يک لشکر گارد بود که ميشد انتخاب کنيم، يکي نيروي مخصوص و يکي هم مراکز آموزش و ديگري ستاد مشترک.
بچههاي مذهبي، سال 57 - 56 نميخواستند به لشکر گارد بروند. بحث بود روي نيروي مخصوص و مراکز آموزشي. به همين خاطر تمايل ما روي نيروي مخصوص بود. آنهايي که از نظر جسمي توان بهتري داشتند، مايل بودند بروند نيرو مخصوص؛ چون نيرو مخصوص تخصصها و آموزشهايش زياد بود، بيشتر نيروها داوطلب براي آنجا بودند. پس از کلي بحث با بچهها، همفکر شديم جايي که اصلاً هيچ مشکلي پيش نميآيد و در عين حال خوب ميتوانيم آموزش ببينيم، نيروي مخصوص است که ما آن را انتخاب کرديم.
به محض اينکه آمديم تهران، خودمان را معرفي کرديم و افتاديم توي گردان دوم نيروي مخصوص. با سه چهار تا از بچههاي خوب مذهبي. البته آن زمان اين گردان ميرفت بيرون از پادگان و در بعضي از جاهاي شهر مستقر ميشد که اگر خبري شد، وارد عمل بشود.
روزهاي اولي که وارد نيرو مخصوص شديم، گردان ما در باشگاه راه آهن مستقر شده بود. ماه رمضان بود. فرمانده گردان و دو سه تا از افسران غذا خورده بودند. چون من روزه بودم، مرا خواست و گفت: «چرا براي ناهار نيامدي؟» خيلي ناراحت شدم، تند جوابش را دادم و گفتم: «مثل اينکه ماه رمضان است!».
با تمسخر خنديد و گفت: «به... به... شيخ حسين داشتيم، شيخ احمد هم اومد...»
«شيخ حسين» لقبي بود که به «حسين شهرامفر» (شهيد) داده بودند. يک دفعه شروع کرد به بحث کردن، گفت: «ميداني اين آيتاللهها چي ميگويند؟ ميگويند فلان خواننده ميخواند و سي ميليون گوش ميکنند. نخواند که فلان آيتالله صحبت کند که ده نفر هم گوش نميکنند.» من هم با عصبانيت گفتم: «اشتباه شما همين جاست. همان آيتالله که صحبت ميکند سي ميليون نفر بيشتر هم گوش ميکنند.»
به نام احمد دادبين
به نام گمنامي، غريبي، تنهايي
به نام مظلوميت، بيکسي
به نام غرور، بزرگي، دلاوري
به نام مردانگي، جوانمردي، شجاعت
به نام سرداران و اميران لشگر عشق
به نام او، که معروف بود به«احمد بسيجي»!
او که هم اکنون در اثر ناملايمات زندگي و غفلت و فراموشي ما، خانه نشين شده است و کسي احوالش را نميپرسد.
بله از احمد بسيجي ميگويم، او کم کسي نبود، امير ارتش بود، فرمانده نيروي زميني ارتش. ولي چهرهاش، خندهاش، حرف زدنش، در يک کلام، رفتار، گفتار و کردارش او را معروف کرده بود به احمد بسيجي!...
خيلي ها هنوز دوستش دارند. کافيست که جلوي دوستانش، اسمي از او ببريد و بعد اشک را در چشمان آنها ببينيد. کافي است که بگوييد احمد دادبين، تا ببينيد چگونه آه ميکشند و از او ياد ميکنند...
ما هم قصد داريم به ياري خدا و با دعاي خير دوستان و همرزمانش، ياد و خاطره اين شهيد زنده را، گرامي بداريم. يا علي
[آرشيو شده ها]
[17/8/1386- 9:29 ص] خاطرات تيمسار "احمد دادبين" از شهيد "حسين شهرامفر"
[20/2/1386- 10:15 ع] خورشيد در جبهه
[10/2/1386- 11:27 ع] مردان بيادعا
[10/2/1386- 11:25 ع] مانند احمد دادبين
[10/2/1386- 11:22 ع] سقوط!
[10/2/1386- 11:14 ع] خاطرات احمد دادبين
[10/2/1386- 10:13 ع] سخن اول
بازديد ديروز: 2
کل بازديد :1714
ميخواهم از احمد دادبين بنويسم. فرمانده دلاور نيروي زميني ارتش، يار و همرزم شهيدان صياد شيرازي، حاج احمد متوسليان، حاج همت و ... او که معروف بود به احمد بسيجي...
نام: | |
ايميل: | |

